✿✿✿رز مـــشــکــی✿✿✿
خــــدایــــــا! سر راهمان قرار نده ... و روزهای خوشش برای دیگری ... میدونی وقتی وسط درگیریهای ذهنیت حس میکنی به آخر خط رسیدی چی میچسبه؟؟ اعتراف میکنه هر جوری باشی عاشقته! دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد • • • مُـــבَتـ ـهـــاســـتـ آهای مخاطب خاص... آدم حسابی نیستم و خودم رو شبیه کسه دیگه ای نکردم … گاهی نمــــیـــشــــه دست از دوســـتتـ داشتن کسی برداشــــتـــــ حتی وقتی ازش متـــنـــفــــری
کاش میشد یک لحظه جایمان را با هم عوض کنیم شاید تو میفهمیدی چقدر بی انصافی
و من می فهمیدم چرا ؟؟؟؟ آنقدر بـہ این روزهــاے تلخ عادتــ کرבه امـ فِڪــرِ تــو رآ کمي عوض شدم؛ وقتی پروانه ی عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد . . . من ـ بـــی تو آهای مخاطب خاص کاش بودی کاش حال این روزامو میفهمیدی کاش ..... ولی ....
گفته بودی برایت چیزی بنویسم چیزی نمینویسم چشمهایم را که بخوانی برای سالها از تو نوشتن کافیست به تازگی درد میکشم درد... هم تلخ است هم ارزان... هم گیراییش بالاست هم اینکه تابلو نمیشوم... و رفیقی که مرا معتاد کرد ناباب نبود اتفاقا باب باب بود فقط نگفته بود که ماندنی نیست همین
باید بازیگر شوم ، چه نقاش ماهریست چگونه است؟! خدايا ... بســـ کنــــ سآعتــــ.... خوشبختی یعنی قلب پدر و مادرت بــتــپـــد …
کسی را که قسمت کس دیگریست
تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد
یـــــــه فـنــــــــجـــــــون صـــــــداقـــتِ داغ !!!!!
اونم از لبهای کسی که
جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ
بــَــرایــَــم پــُــر نــمـــی کــــنــد • • •
راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو:
" دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد "
اِحســـاسـ مے ڪُنـَــمـ کـَــر و لالــ شـُــבَمـ !!
ایــــنـ روزـهـــا
صـِــבاے ِ اِحســاســاتـــمـُ
فَقَـــط صَفحــِهـ ے ِ ڪیبـُـورבَمـ مے شنـَـــــوـِهـ!!
اشتباه زیاد دارم
کامل هم نیستم
حتی غیرمعمولی هم نیستم
بعضی وقتا دیوونم
شایدم همیشه ولی حداقل خودمم
کـہ وقتے لبخنـــב مے زنمـ قلبمـ تیر مے کشـב
بیچــآره בلـــمـ چقـבر زود عادتــ مے کنــב
بــہ نبودن هر آنچہ کـہ مے خواستـــ ...
פَــتـــے בَر میـــآטּ פֿَـــنـבه هــآیَـــم نمـــیتوانــم پِنهــــآטּ ڪُنَـــم ,
هَــر چِقَـــבر ڪــہ میـــפֿَــنـבَم,
بــآز غَـــمِ نَـــبـوבَטּ تــو [ פֿُــوבنمـــآیــــے ] میــڪـنـב ...
ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛
به کسي تکيه نميکنم .؛
از کسي انتظار محبت ندارم؛
خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛
سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...
چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!
تازه قصه ی زندگیش شروع می شود . . .
زیرا دیگر نه می تواند پرواز کند . . .
نه بمیرد . . . !!!
فـقط یک ضمیـــر ساده و تنهاست ...
كه دست و دلش به هیـــچ كاری نمی رود ...
معتاد شدم...
از آن روز که رفته ای
کارت شارژها را سیگار میخرم
و با خیابان ها حرف میزنم!
همینطوری پیش برود...
گوشیم را هم باید بفروشم،کفش بخرم...
آرامش را بازی کنم ...
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم ...
باز باید مواظب اشک هایم باشم ...
باز همان تظاهر همیشگی : " خوبم ... "
فکر و خیال را میگویم ،
وقتی که دانه دانه موهایت را سفید می کند !
صبح كه بیدار شدی
كدامین نقاب را بر می داری؟
فصل نقابهاست...
انگار كسی ما را بی نقاب نمی بیند
اگر روی واقعی داشته باشیم
كسی ما را نمی پسندد
به دنبال لحظه ایم كه تمام نقابها از چهره ها برداشته شود
ایا آن روز هیچ "خودی" باقی خواهد ماند؟.
خواستم بپرسم: چرا من را آفريدي؟
ديدم در ازاي لطف كريم چه كسي را ناسپاسي كنم.
خواستم بپرسم: چرا تنهايم گذاشتي؟
ديدم زماني كه تو از رگ گردن به من نزديك تري، اين سؤال بي معناست.
خواستم بگويم: اگر تو مرا دوست داري، چرا مشكلات را بر سرم آوار كردي؟
ديدم هزار مشكل داشته باشم، هزاران برابر نعمت دارم.
دیگــــــر خستـهـ شده امـــ.....
آرهـ مَنـ کم آورده امــ....
خودمــ میدآنمــ کهـ نیستـــ...
اینقدر بآ بودنتـــ نبودنشــ رآ به رُخـــَم نکشـــ
Design By : behnam.com |